قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
379
درة التاج ( فارسى )
تعليم هفتم در قضاياء شرطىّ شرطيّه قضيّهء باشذ - كى درو حكم كرده باشند بصدق قضيّه ، يا قضيهء جند بر تقدير « ( صدق ) » قضيّهء ديگر ، يا قضيهء جند ديگر ، يا حكم كرده باشند بمنافاة ميان دو قضيه يا بيش « 1 » يا بسلب يكى ازين دو تعلق . و بوشيده نيست كى ارتباط [ ( شرطيه ارتباط ) ] : هو هو نيست و نه سلب او سلب هو ليس هو و شرطيه : متّصله باشذ اگر حكم درو به حكم اوّل كرده باشند ، يا بسلب « 2 » آن ، و منفصله باشد اگر حكم درو « [ به حكم ] » ثانى كرده باشند در صدق و كذب و آن را حقيقيّه خوانند ، يا در صدق تنها و آن را مانعة الجمع خوانند ، يا در كذب تنها و آن را مانعة الخلوّ خوانند و جزوى از متصله كى متضمن شرط به او مقترن باشذ مقدّم خوانند ، و آنج حرف جزا به او مقترن باشذ تالى . و در منفصله آنج در ذكر - يا در تعقّل مقدّم باشد مقدّم بوذ ، و ديگر تالى . و گاه باشذ كى منفصلهء مانعة الجمع را تفسير به آن كنند كى : او شرطيهايست « 3 » كى درو حكم كرده باشند - بمنافاة در صدق ميان دو قضيه يا بيشتر « ( يا ) » بسلب منافاة ، بىآنك تعرض كنند بقيدى ديگر ، و موجبه به اين معنى اعمّ باشذ از موجبه بمعنى اوّل ، و از موجبهء حقيقيّه ، و همجنين مانعة الخلوّ را تفسير كنند بآنك او شرطيهء
--> ( 1 ) - بيشتر - ط . ( 2 ) - بسبب - نسخه ( 3 ) - است - اصل .